















از بس از بد بختی و غم و بد حالی گفتم و از این همه حرفا حالم بهم می خورده
اگه خوشبخت هم نیستم می خوام این تصویرو از خوشبختی داشته باشم که به خودم بگم بد بخت نیستم .
به هنگام بحبوحه رفت و آمد روز و شب به هنگام آزادی شب و اسارت روز ، در گوشه ای از این دنیا مبادله ای صورت می گیرد ، که بیداری خواب را به یاد می آورند .
در میان دامن دو گوهری شب به وداع می رود و روز را سلام دیگر می آید .
هنگام آمدنش خورشید را به ضمانت روشنایی و مهتاب را به یاد راهنمایی کردن میسپارد ، به گونه ای آرام ، آرام سر به فلک می کشد که گویی جنازه ای از اعماق آب از سبکی به سطح می آید و شب را به درونش فروع می برد و آفتاب را به دیدار می سپارد تمام پنجره ها رو به تجلی باز می شوند و خداوند زندگی دوباره به بشر می بخشد و آنجاست که تا پایان عهد روز و شب باید شتافت و غافل نبود که امروز را داده ای دگر فردایی بیاید.
ساخته ات را ساختی و گرفته ات را گرفتی و چون دگر به مرگ فرع خواهی رفت تا به هنگام دیدار روز و شب به هنگام غروب و طلوع دیگر عشق ، خداوند را شکر گوی که این پاس نعماتش به جای آید .
من پرنده ای هستم درون قفس ، گاهی درون قفس خوشحالم به آزادی گاهی دلتنگم به کنج قفس که در زندانم .
پرنده ای که در پرواز غمی نداشت جز راه باز
آرزوی رسیدن به مقصد – هدفم شادی بود و بس .
روزی در هین پرواز بستم چشمانم نکردم باز – چشمانم باز شد و خود را دیدم درون قفس ، پر زدن از یادم رفت و دیگر خیال پرواز بر سرم نزد .
شبی آشکار شدم که گویی : من هم تنهایم ، خودم هستم با قفس
که از بی کسی نداشتم کس ، هر روز خورشید تیره تر می شد – شبها دیگر ستاره نداشت .
از سردی دنیا پرهایم یخ زده بود – من که پرنده بودم باز هم غمی بر سر نداشتم .
روزی دلم برایم گفت : که ای کس مرا کجا و این قفس .
کسی که ندانست زبان من ، گوش نکرد به آوازم از درد ودل با من .
خود را در آینه دیدم پرنده ای زشت . دردم صدا کردم با لحنی زشت .
نه چهره ای نه آوازی پس من به چه گناهی سوختم .
شنیده ام که زیبایی درد است ، مرا که زیبایی نیست پس چه درد است آنان که زیبایند و خوش لحن بودند موردند .
روز پیروزی فرا خواهد رسید زنده مانم به امید زیبایی .
ممنم به یاد آنها زندگی خواهم کرد .
آخر روزمبارزه رسید ، باید به فکر جستن باشم .
در اتاق باز و پنجره بسته ، ای کاش در قفس باز بود و بالهایم بسته .
هنوز در نیمه خیال پروازم که تو به فکرم سرزدی و به یادت کردم و روی کاغذی به نام تو آوازی سر کردم
صفای عشق تو هنوز باقیست ، روزی شاید تو مرا از این قفس آزاد خواهی کرد ( اشاره به خداوند)
وقتی اول دبیرستان بودم اینو نوشتم کاغذش که کاملا زرد شده اما فکر کنم کلماتش هنوزم تازست
30/4/1381
مقدار پولی که برای چند ترمم کنار گذاشته بودم داره ته می کشه باید یواش یواش به فکر یه کار باشم .
این ترم که تموم بشه یه مرخصی می گیرم بعد شروع می کنم به کار .
ترم تموم شد مرخصی هم گرفتم چند صباحی دنبال کار بودم بعد چند روز تونستم تو یه آژانس کار پیدا کنم به عنوان یه منشی یا همون تلفن چی که ماهی پنجاه هزار تومن قرار بود بگیرم، شروع بکار کردم
دو روز بود که کار می کردم در عرض این دو روز کم بود که به جمع کراکی ها بپیوندم ، راستش اونجا کوچکترین خلافی که انجام میدادن مست شدن و خوردن تا خرخره بود یعنی این یه کار عادی بود .
از شانس خوبم دو روز نکشید که یه کار خوب پیدا کردم یعنی وقتی به قبلیه نگاه می کنم این یکی پیشش خیلی هم بهتره .
این کارو هم از صدقه سری دوست آرایشگرم پیدا کردم یعنی روزی که پیشش بودم یکی از دوستاش اومد و وسط حرفاشون فهمیدم که این آقا یه کلوپ فیلم داره که دنبال یه فروشنده یا شاگرد می گرده ،بدون اینکه من حرفی بزنم دوستم این کارو واسه من گرفت و خودش در مورد حقوق من و ساعت کارم با هاش حرف زد و ضامن این شد که هیچ اتفاقه غیره عادی تو مغازش نمی افته و تعریف از من که آدم مورد اعتمادی و سرش تو لاک خودشه از این حرفا .....
از فردای او روز شروع بکار کردم از صبح ساعت 8 تا ساعت 4
و مزد هر روزمم رو اون روز می گرفتم روزی 3 هزار تومن .
خوب بود کار میکردم و پیشرفت می کردم 1ماه بود که سر کله ی یکی از هم کلاسیهام پیدا شد که با هم خوب نبودیم من باهاش تو دوران دبیرستان دعوا کرده بودم یعنی با دیدن اون روزم خراب می شد و بدتر از اینکه آقا پسرعمویه صاحب مغازه از آب در اومد و از اون روز به بعد اونقدر رفت و اومد تا یه روز صاحب مغازه از کار برکنارم کرد .
نمی دونم شاید قسمتم این بود تو همون روزی که بیکار شده بود م باز هم صاحب کار شدم این یکی رو هم همون دوست آرایشگرم واسم پیدا کرد این بار قضیه فرق می کرد یه کار جدی که مو لا درزش نمی رفت
به عنوان همه کاره ی یک مغازه ترشی فروشی استخدام شدم راستش حقوق اولم روزی پنج هزار تومن بود و کارم از صبح ساعت 8 تا شب ساعت 10.30 بود کارش یکم سخت بود ولی به پولش نیاز داشتم یک هفته نگذشته بود که صاحب کارم ازم خوشش اومده بود از اینکه کارم درست بود و کلکی تو کارم نبود یعنی قبل من کسی که تو اون مغازه کار می کرد دستش یکم کج بود برای همین روش کار من خیلی برای طرفم مهم شده بود و روز به روز حقوقم رو زیاد می کرد یه ماهی تا روزش شش هزار تومن کار کردم و بعد یه ماه مزدم شد هفت هزار تومن و هر روز صبحانه و ناهار هم رو کارش بود بیشترین توجه به من می شد روز به روز هم کارش سخت می شد کارش بیش از حد سخت می شد به حدی که موقع اومدن به خونه جنازم می افتاد و تا صبح می خوابیدم سه ماه بود که کار می کردم یواش یواش میبریدم و می خواستم جا بزنم حتی یه بار هم این کار را کردم اما به خاطر اینکه به پولش نیازدارم به خودم می گفتم تحمل کن
وتمام فشار کار را میریختم تو خودم و صدا مو در نمی اوردم حتی موقع برگشتن به خونه گوشه ای خلوت پیدا می کردم و تا حد مرگ گریه میکردم و خوب که خالی می شدم به راهم ادامه می دادم روز به روز لاغرمی شدم دستام اونقدر طاول زده بود که قادر نبودم خود کار دستم بگیرم باز هم تحمل می کردم تا اینکه شد ماه چهارم و دیقه طاقت موندنم کم شد و پابه فرار گذاشتم .
حالا نمی دونم اسم این کارمو چی بزارم ...
نمیدونم کار درستی کردم یا نه؟
هنگامی که در سپیده دم برای رسیدن به کمال از مرگ نا به هنگام بر می خیزم ، خود را درآرامشی میابم که امروز قاصدی از سرزمین نخل و آفتاب خواهد آمد .
در آرامش خود با رفیق همیشه آرامم به سخن می نشینم رفیق هم زبان من تنهایی از سخنان نگفته دلم باخبری میدانم ،....تنهایی....
در جایی جای این آسمان به این سو و آن سو مینگرم ، در دل آسمان حلقه ای از طلای درخشان که تلاء لو آن دیدگانم را از خود دور می کند ، مینگرم
به هنگام ظلمت شب که صلاح تاریکی به دست گرفته و نور چشمان عاشقان سرزمین یخ زده را در هم می کوبد و از دیدن خنده های کودکانه تازی ندیده منع میکند .
از آفریدگار خود می خواهم مرا در زیر آفتاب سوزان در بیابانهای بی آب وعلف رها سازد که خود را برای رسیدن به پاسخ این سوال همچون آهن زنگ زده که دستانم را به تیروتار میکشد برسم .
و همچون زه کمانی که در رهایی به یک طناب هم نمی ارزد ، و در رسیدن به اوج دل داری تیر را برای خود زامن داری می کند .
به هنگامی که مرا در مقابل دیواری از سختی بیابید که خود را درآن بند کرده ام وهمچون حریری به نوازش باد دست میدهم و خود را به با لاترین نقطه میرسانم و درآن سوی آن خود را به دریای خوشبختی پرت میکنم و به آرزوی رسیدن به روشنایی خود را در میان آبهای آرامش رها می کنم .
خورسند شدیم که امروز را رنگ دگر است نه رنگ دیروز ، تا شب نشده رنگ دگر شد ، گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز .
فریاد زدیم که ای چرخ گردون لیلا تو ندادی به مجنون ، فریاد بر آمد آنکه خاموش ، کم داد اگر نگیرد افزون .
خا موش شدیم درخموشی رفتیم سراغ می فروشی ، فریاد زدیم دوای ما کو گویند دواست باده نوشی .
هوشیار نشد مگر مدهوش این بار گران بگیرم از دوش ، آرام کنار گوش ما گفت:
- این بار گران تو مفد مفروش از خود بکجا شوی تو ژنهان از خود بکجا شوی گریزان
- بیداری دل چونین مخوابان سخت آمده است مبخش آسان .
هوشیار شدیم از اینکه هستیم رفتیم در می کده بستیم
با خود چنین نشستیم ما باده نخورده مستیم
مسجد سر راه از آن گذشتیم بر روی درش چنین نوشتیم
(( در می کده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی ))
تقدیم به دوست خوبم رها در باد ![]()
زیبای صورتی
هنگامی که تو مرا در آغوش خود پر وراندی من زنده شدم.
اولین چشم را که به جهان درونت گشودم ترسم از این بود که در این دنیا تنها هستم .
اما تو در کنار من بودی . تورا می پرستیدم ،تو خدای من بودی .
هنمگامی که از ته دل آه می کشیدی من غم را در مکتب دلت آموختم .
هنگامی تو دستهایت رابر روی دلت می گذاشتی من احساس بزرگی می کردم
وقت از وقت می گذشت و دیگر عمر من در این دنیا با قی نبود
من در این دنیا تنهایی را آموختم من دنیای تاریک تورا شناختم من گرمی محبت را لمس کردم من به هوای عشق تو دل گرم کردم .
روز ودا سر رسید هز چه زیبایی با دو بال آمدند برا به دنیای دیگر وعده دادند اما من زندگی را در تو دیدم و هر چه داشتم از تو آموختم .
زیبایی ها خود را فرشته گفتند مرا زبان گریه آموختند هر چه آنها می گفتند مرا قبولی نبود که دنیایی دگر از این نبود .
اما مرا در بند کردند واز دل تو بیرونم کردند و از ترسم گریه کردم و آنها پری به دست من دادند و اولین چهره را به من نشان دادند ومن تو را دیدم با زبان بی زبانی از فزشته ها پرسیدم که او کیست ؟
گفتند : او نگهبان در بهشت توست (( اورا به نام مادر است ))
مرا لحظه ای امان آمد ، آنجاست که گفتم خدای من مادر است
هر چه را که در این دنیا شکر است به پای مادر است
تقدیم به مادرم .
یادمه که دوم دبیرسان بودم و به روز معلم نزدیک میشدیم به خاطر این روز قرار شده بود که برای معلمها ی قدیمی هدایایی بخریم چند روز قبلش به نمایندگی از طرف تمام بچه ها ی مدرسه برای جمع کردن پول خرید هدیه ها دست به کار شدم و پول زیادی جمع کردم هدیه خریده شد و تمام کار ها به نحو احصا انجام شده بود و فردا روز معلم بود به خاطر همین تمام بچه های کلاس جمع شدیم و بعد از اینکه مدرسه تعطیل شد شروع کردیم به نظافت و زیبا سازی مدرسه ،
طبقه پایین کلاسهای دبیرستان کلاسهای راهنمایی و دبستان بود یعنی از سطح کوچک تا بزرگ طبقه بندی شده بود
طبقه اول برای سطح ابتدایی طبقه دوم برای سطح راهنمایی و طبقه آخر هم برای ما بودکه بیرستان بود
آن روز یه حالو هوای خاصی داشتم و می توانستم حس کنم که قرار است برایم اتفاقی بیوفتد من زود تر از همه بچه ها به مدرسه آمدم هیچ کس نیود یکی یکی پیدایشان می شد دبیر پرورشی هم آمد و ما شروع کردیم به درست کردن سن و چسباندن کاغذهای رنگی و از این چیزها....
وسط کار یه اجباری منو وادار کرد که برم به دست شویی ما برای خودمان دست شویی داشتیم اما نمیدانم که چه شد و ناخواسته از دستشویی حیاط سر در آوردم چون آنجا دور بود کمتر از آنجا استفاده میشد و بیشتر وقتها تمییز بود شاید این دلیل خوبی برای رفتن به آنجا بود .
از لحظه ای که قدم در دست شویی گذاشتم عرق سردی از کنار گردنم پایین آمد باز هم متوجه چیزی نشده بودم و ای کاش هیچ وقت پاییم به آنجا کشیده نمی شد .
وقتی می خواستم به یکی از توالت هابروم ناگهان صدایی شنیدم و توجه مرا جلب کرد و از روی کنج کاوی به طرف صدا رفتم و چیزی را که نباید میدیدم را دیدم .
دو تا پسر کوچک که هر دوتاشون از سیمای زینایی برخوردار بودند داشتند بایکدیگر هم جنس بازی می کردند به سختی می توانم بگوییم که آنها 11 و یا 12 سال بیشتر نداشتند من چون که از این کار تعجب کردم مثل آنکه جنازه ای دیده باشم به عقب کشیدم و به در خوردم بدون آنکه آنها مرا ببینند پا به فرار گذاشتم و دیگر کار واجبم هم از یادم رفت و چند روز مانند مرده ی متحرک به مدرسه می رفتم و دیگر دیدگاهم به همه تغییر کرده بود .
قبل از آن اتفاق با دوستانم شوخی می کردیم و ادای کارهای بد را در می آوردیم و میخندیدم اما من از آن روز به بد تبدیل شده بودم به یک آدم گوشه نشین که صدای خنده ی کودکانه باعث سر گیجه ام میشد .
در خواب بودم که یک لحظه احساس سردی بهم دست داد اولش فکر میکردم که مرده ام و روی جنازه ام دراز کشیده ام و این سردی گوشت بدنم است که احساسش می کنم ،اما وقتی بلند شدم فهمیدم که نمرده ام ،انگار برف میبارد وهوا سرد شده است و پتو هم افتاده به کنار. این احساس از سردی هوا بود .
انگار که فراموشی گرفته باشم همین چند دقیقه پیش بود که به فکر بارش برف افتاده بودم ،اما با همان شلوارکی که تنم بود ،به بیرون رفتم ، وقتی در حیاط را باز کردم نورسفیدی چشمهایم را اذیت کرد اولش فکرکردم که بازهم مرده ام و درخانه هم دروازه ی بهشت است که از داخل بهشت این نور بیرون می آید، ولی وقتی که اولین قدم رابه بیرون گذاشتم و با سر به درون برف فروع رفتم وسرمایی راکه با استوخانهایم حس کردم فهمیدم که آری برف میبارد و من هم ندانسته لخت آمده ام بیرون سردم شد اما نمیدانم چه شد که چشمم به گنجیشکی افتاد که زیردست گربه ی همسایه جیغ وداد می کند ،نا خواسته پاره آجری برداشتم و به طرفش رفتم که اززیر چنگالهای گربه نجاتش دهم اما گربه از من تیزتر بودوبه سرعت پرنده را به دهان گرفت و در رفت، من هم از روی لجاجت دنبالش کردم و به خودم گفتم که باید نجاتش بدهم همین طور دنبالش کردم او با سرعتی که داشت به طرف پشت بام رفت بازهم رهایش نکردم و به دنبالش رفتم ،وبا پای برهنه ازدیوار بالا رفتم وباز هم دنبالش کردم از این پشت بام به آن پشت بام تا آنجایی که توانستم رفتم ولی گربه در رفت و من دست از پا درازتر با همان پاره آجر برگشتم .
درون دلم برای پرنده غصه می خوردم که ناگهان چشمم به مرد همسایه افتاد که بالای پشت بام سر کبوترهایش را جدامی کند با تعجبی که کرده بودم به طرفش دویدم و مانع این کارش شدم اما او مرا قانع ساخت که در این سرما پرنده ها نمی توانند دوام بیاورند و بهترین کمک به آنها کشتنشان است . ( در همان حال که به من چشم دوخته بود می خندید ولی نمی دانم چرا می خندید.!!!)
راهم را ادامه دادم ، همه جا سفید شده بود نمی توانستم راهم را پیدا کنم همین طور می رفتم،
نا گهان دیدم که گربه ی دیگری درکمین پرنده ای کوچک نشسته است اما از بد شانسی گربه پرنده بال بر هم زد و در حال فرار بودکه من هم در همان لحظه با پاره آجری که در دست داشم به سویش پرتاب کردم و از شانس خوبم پاره آجر خوب به هدف اثابت کرد ودر همان جایی که پاره آجورخورده بود جانش را ازدست داد ، وقتی سرم را برگرداندم دیدم که گربه هم از ترس حضورمن پا به فرار گذاشته است و من هم با تنی بی لباس و دردستم جنازه ی یک پرنده ،جایی را پیدا کردم و نشستم و در حال غصه خوردن بودم که ناگهان خوابم برد و موقعی که از خواب بیدار شدم برف بند آمده بود و همه جا سر سبز بود .
همیشه می خواهم بنویسم اما هرچه تلاش می کنم نمی توانم دلم می خواست که هر چیزی از دستم بر می آید برای رسیدن به هدفم انجام دهم اما چه کنم که نمی توانم .
می خواهم از دست هایم به درستی و به اندازه ای که قدرت دارند کار بکشم کاری که ثمره و سود داشته باشد حد اقل برای خودم هم که نداشته باشد برای کسی که دوستش دارم مفید باشد .
برای نوشتن خیلی دلم تنگ شده ، آنقدر ننوشته ام که دیگر جمله سازی هم از یادم رفته .
بعضی وقت ها فکر می کنم که چیز های که مینویسم قبل از آنکه به چاپ برسد به دسته آدم های میرسد و زودتر از خودم آن را می خوانند و به عنوان یک شعر غمناک عاشقانه به فروش می گذارند
خیلی دلم تنگ شده ، دل تنگی برای همه چیز ، برای مسافرت ، برای دیدن کسی که خیلی دوستش دارم ، حتی دلم برای گریه کردن و داد زدن از ته دل تنگ شده ولی احساس میکنم که باید مراعات حال کسی را بکنم و هیچ یک از این ها را انجام ندهم و این کار مرا خیلی عذاب می دهد
به نام خدا
به آسمان نگاه کن .
به آسمانی که هیچ مانعی را برای رسیدن من به تو را در خود جای نمی دهد.
آسمانی که هر چقدر نگاه می کنی باز هم به آخرش نمی رسی و شاید روزی که به انتهای آن چشم دوخته ای من از سر راه برسم و تو را در آغوش بگیرم .
گاهی به ماه بنگر که هر چه محبت است برایت انعکاس می کند .
گاهی به آب سلام کن که من تو را در رویاهایم حس می کنم .
گاهی به بوی خوش گلی چشمانت را ببند چون من نسیم هر چه عشق را در گلی دمیده ام .
گاهی دست برروی قلبت بگذار چون من قلبم را از ارتعاش قلبت هم آهنگ می کنم .
گاهی دست هایت را درهم بفشار چون من خودم را به حال تو می فشارم.
اگر قاصد کی دیدی به سوی بشتاب چون حرفها برایت دارم .
اگر روزی پروانه ای برروی شانه ات نشست تعجب نکن چون من به سوی نور می آیم .
آشنایی تو به عهد پایان تنهایی هایم بود اما حال بیشترین تنهایی را احساس می کنم چون تو در پیشم نیستی .
تو در دور دستها می خندی من خوشحالم ، تو اگر دلتنگی من در بندم تو اگر مرا کنار خود در تصور داری من تو را در رویا هایم درآغوش دارم.
هنگامی که از سرزمین پایین دست نسیمی میوزد من بوی تو را می شنوم و حسرت کنارت بودن را می خورم .
دیگر هیچ گرم و سردی را حس نمی کنم چون تمام حس هایم به سوی توست و تنها تو را حس می کنم .
اگر کاروانی در تاریکی می بینی به سویش برو چون من شبانه توشه ی سفر بسته ام .
این روزها تنها تلاشی که دارم برای رسیدن به توست و هر قدمی که بر می دارم بدان که مرا به تو نزدیک می کند .
راز زندگیم تویی و راز زنده ماندنم چشم انتظاری توست .دوستت دارم

ای کاش در کنار تو قدم در شهری می گذاشتیم که هنگام ورود چتری از بهار بر سرمان و سایه ای از نسیم گلها بر دلمان .
در میانه های شهر از قطره های باران گریه ها یمان را پنهان می کردیم و از آرزوی خیس شدن، دوباره لذت می بردیم .
چند قدمی بعد چشمان تو در دریاچه ای می افتاد که پژواک هر چه خوبی را پاسخ میداد .
از خوشحالی مان قدم در چمن زاری می گذاشتیم که شبها برای جمع کردن ستاره ها سردرسر هم می گذاشتیم و چشم به آسمان می گرفتیم .
از لالایی در گهواره ی زمین چشم بر هم می گذاشتیم و به رویا ها و کابوسهایی دست می بردیم که باز هم در کنار هم هستیم .
آغاز یک روز بلند را از سخن یک پرنده ی آزاد و بیدار شدن آفتاب را می دیدیم.
دل پر از غم را به آغوش زمین می سپردیم و با قلبی خالی و سفید دوباره قدم در قدم می گذاشتیم .
هنگام عبور از قصر درختان سرود پاییز را می خواندیم و از شادی درختان جشن خزان برپا می کردیم .
مانند هر پایانی سرزمین جشن دوباره سکوت می گرفت و ما باز هم به رهمان ادامه می دادیم .
از سرخی لپ های تو می دانستم که به سرما سلام کرده ای و هر قدمی چند دوباره جشن شادی بر پا می شد این جشن برایمان از بزرگی ها می گفت .
از سفیدی سرو صورت و از سرخی لب و سر انگشتان تو ، آرایشی که خود زمستان هدیه داده بود .
در این مکان باید سکوت می کردیم و چشمان من خیره ی چشمان تو بود .
با سکوت سخن می گفتیم و جای هر پلک را بلوری از برف می گرفت ،روشنایی شهر را به اختیار می گرفت .
دیگر تمام شده تو نیستی و من مانند سیبی سنگین شده ام و خیال افتادن دارم و باز هم به امید کجاست زنده ام .
ای افسانه ی بهارم،ای رویایی هم چون نم نم باران،ای افسانه های خزان من،ای روشنایی و سرمای زمستان من،... دوستت دارم چون دلم می خواهد می خواهمت چون فکرم تو را می خواند .
حقیقت را نیافتند راه افسانه ساختند ،تو با آنکه در کنار من نیستی ولی من در سرزمین رویاهایم دستم را از دست تو رها نمی کنم و قسم می خورم تا عمر دارم دوست دار تو باشم .

مکالمه دو نفر که بعده یک سال دوستی میخوان از هم جدا بشن .
Sh دخترس R هم پسره
Sh سلام حالت چطره خوبی ؟
R من خوبم تو چطری؟
Sh من خوب نیستم کجایی؟
R بادوستم امدیم بیرون هوا خوری .
Sh می خوام یه چیزی بگم اما می خوام که ناراحت نشی
R صبر کن یه لحظه ........ حالا بگو
Sh بگم ناراحت نمی شی ؟
R نه میدونم میخوایی چی بگی بگو!!!
Sh منو فراموش کن
R چشم
Sh برای همیشه
R چشم
Sh باشه ؟!!!
R چی شده مگه
Sh هیچی می خوام منو فراموش کنی برای همیشه راستش اذیت میشم
R می دونم می دونم ..... ببین دیونه خودت اینو از اول بهم نگفتی خودت می فهمی من چقدر آدم منطقی هستم این که برای تو ثابت شده ؟
Sh آره
Sh اگه آدم منطقی هستی نه sms بده نه به من فکر کن؟
R من دیگه sms نمی دم ، از وقتی اینو بهم گفتی
Sh من هزار بار گفتم اما تو هزارمین بار هم دادی گفتی نمیدم اما دادی
R تو هیچ وقت بهم نگفتی که از من بدت میاد همش زنگ میزدی به جای اینکه بهم بگی دیگه کافیه ، اما ادامه میدادی و حرفهای عاشقانه ......
Sh من بهت نمی گفتم ؟ بهت می گفتم sms نده آدم عاقل
R چشم چرا دعوا می کنی ؟
Sh چشم ؟ دستت درد نکنه خوب خدا حافظ
R ببین قط نکن
Sh می دنم تو دوسم داری ، می دونم که بهم وفا دار بودی همه چیزو میدونم ، ولی برای من هیچ چیز ارزش نداره یعنی هیچی از تو نمی خوام فقط منو فراموش کنی
R باشه
Sh برای همیشه
R چت شده تو ؟
Sh هیچیم نشده این حرف و خیلی وقت پیش می خواستم بهت بگم
R چرا عصبانی هستی
Sh عصبانی نیستم
R چرا عصبانی هستی با کی هستی تنهایی؟
Sh آره تهام
R باشه ِ چشم هر چی تو بگی
Sh خدا حافظ برای همیشه
R ببین می دونم برای همیشه چرا اینطوری میکنی؟
Sh ببین R نمی آیی دم دره خونمون......
R نه نمیآم
R ببین من به خاطره تو کل زندگیمو برداشتم اوردم اهواز من زادگاه خودمو فراموش کردم به خاطره تو ولی اگه تو از من می خوایی هیچ وقت نیام سراغت من رو حرفت حرف نمیزنم و اینجا تو یه شهر غریب تنها می مونم
Sh باشه پس خدا حافظ برای همیشه
R خدا حافظ برای همیشه .

به نام خدا
هزار راه را با هزار خواسته ی نرسیده و نخواسته های به انجام رسیده پیموده ام اما هنوز خود را در مقامی حس نمی کنم که بتوانم بگویم که من هم یک مرد هستم
شب هایم را بخاطر طلوع و روز هایم را بخاطر غروب سپری می کنم تا به کی می توانم خود را در جمعی از تنهایی جای دهم که نا امیدی و یاس هم مانند مور و ملخ بر سرم فرود می آیند
هنگام قدم گذاشتن در راه بی پایان به نهایت مینگرم که باز هم در من نوری از امید نیست و این یک راه تاریک است که او مرا به آغاز آورده، نه من از اول آن به آغاز رسیدم .
هنگام بغض دیگر گلویم را نمی فشارم و خود را برای گریه کردن رها می سازم که در این هنگام هم خنده می کنم که از وقت گریه گذشته است .
با اینکه تو را برای خود هدفی قرار داده ام ولی هنوز زخم بجا مانده از حرف هایت مرا آزار می دهد چرا که ؟ چون قلب عضوی آتشین است !!!واین آتش سر وپا وجودم را فرا گرفته است و هم چنان در حال سوختنم و دوست ندارم این آتش از من زره ای کم شود چون به یاد تو می سوزم .

به نام خدا
همیشه از بچگی عادت کردم که اول هر کاری اسم خدا یی که منو آفرید را به زبان بیاورم
خدایا خودت برام قدرت بده تا مثل چند سال پیش بتونم بنویسم
عجب دعایی کردم !!