تبليغاتX
زیر باران غربت - برای خانم معلم براتو نوشتم اگه خوندی نظرت رو بگو

یادمه که دوم دبیرسان بودم و به روز معلم نزدیک میشدیم  به خاطر این روز قرار شده بود که برای معلمها ی قدیمی هدایایی بخریم چند روز قبلش به نمایندگی از طرف تمام بچه ها ی مدرسه برای جمع کردن پول خرید هدیه ها دست به کار شدم و پول زیادی جمع کردم هدیه خریده شد و تمام کار ها به نحو احصا انجام شده بود و فردا روز معلم بود به خاطر همین تمام بچه های کلاس جمع شدیم و بعد از اینکه مدرسه تعطیل شد شروع کردیم به نظافت و زیبا سازی مدرسه ،

طبقه پایین کلاسهای دبیرستان کلاسهای راهنمایی و دبستان بود یعنی از سطح کوچک تا بزرگ طبقه بندی شده بود

طبقه اول برای سطح ابتدایی طبقه دوم برای سطح راهنمایی و طبقه آخر هم برای ما بودکه بیرستان بود

آن روز یه حالو هوای خاصی داشتم و می توانستم حس کنم که قرار است برایم اتفاقی بیوفتد من زود تر از همه بچه ها به مدرسه آمدم هیچ کس نیود یکی یکی پیدایشان می شد دبیر پرورشی هم آمد و ما شروع کردیم به درست کردن سن و چسباندن کاغذهای رنگی و از این چیزها....

وسط کار یه اجباری منو وادار کرد که برم به دست شویی ما برای خودمان دست شویی داشتیم اما نمیدانم که چه شد و ناخواسته از دستشویی حیاط سر در آوردم چون آنجا دور بود کمتر از آنجا استفاده میشد و بیشتر وقتها تمییز بود شاید این دلیل خوبی برای رفتن به آنجا بود .

از لحظه ای که قدم در دست شویی گذاشتم عرق سردی از کنار گردنم پایین آمد باز هم متوجه چیزی نشده بودم و ای کاش هیچ وقت پاییم به آنجا کشیده نمی شد .

وقتی می خواستم به یکی از توالت هابروم ناگهان صدایی شنیدم و توجه مرا جلب کرد و از روی کنج کاوی به طرف صدا رفتم و چیزی را که نباید میدیدم را دیدم .

دو تا پسر کوچک که هر دوتاشون از سیمای زینایی برخوردار بودند داشتند بایکدیگر هم جنس بازی می کردند به سختی می توانم بگوییم که آنها 11 و یا 12 سال بیشتر نداشتند من چون که از این کار تعجب کردم مثل آنکه جنازه ای دیده باشم به عقب کشیدم و به در خوردم بدون آنکه آنها مرا ببینند پا به فرار گذاشتم و دیگر کار واجبم هم از یادم رفت و چند روز مانند مرده ی متحرک به مدرسه می رفتم و دیگر دیدگاهم به همه تغییر کرده بود .

قبل از آن اتفاق با دوستانم شوخی می کردیم و ادای کارهای بد را در می آوردیم و میخندیدم اما من از آن روز به بد تبدیل شده بودم به یک آدم گوشه نشین که صدای خنده ی کودکانه باعث سر گیجه ام میشد .

+ نوشته شده توسط son of the rain در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 21:52 |