زیبای صورتی
هنگامی که تو مرا در آغوش خود پر وراندی من زنده شدم.
اولین چشم را که به جهان درونت گشودم ترسم از این بود که در این دنیا تنها هستم .
اما تو در کنار من بودی . تورا می پرستیدم ،تو خدای من بودی .
هنمگامی که از ته دل آه می کشیدی من غم را در مکتب دلت آموختم .
هنگامی تو دستهایت رابر روی دلت می گذاشتی من احساس بزرگی می کردم
وقت از وقت می گذشت و دیگر عمر من در این دنیا با قی نبود
من در این دنیا تنهایی را آموختم من دنیای تاریک تورا شناختم من گرمی محبت را لمس کردم من به هوای عشق تو دل گرم کردم .
روز ودا سر رسید هز چه زیبایی با دو بال آمدند برا به دنیای دیگر وعده دادند اما من زندگی را در تو دیدم و هر چه داشتم از تو آموختم .
زیبایی ها خود را فرشته گفتند مرا زبان گریه آموختند هر چه آنها می گفتند مرا قبولی نبود که دنیایی دگر از این نبود .
اما مرا در بند کردند واز دل تو بیرونم کردند و از ترسم گریه کردم و آنها پری به دست من دادند و اولین چهره را به من نشان دادند ومن تو را دیدم با زبان بی زبانی از فزشته ها پرسیدم که او کیست ؟
گفتند : او نگهبان در بهشت توست (( اورا به نام مادر است ))
مرا لحظه ای امان آمد ، آنجاست که گفتم خدای من مادر است
هر چه را که در این دنیا شکر است به پای مادر است
تقدیم به مادرم .

