هنگامی که در سپیده دم برای رسیدن به کمال از مرگ نا به هنگام بر می خیزم ، خود را درآرامشی میابم که امروز قاصدی از سرزمین نخل و آفتاب خواهد آمد .
در آرامش خود با رفیق همیشه آرامم به سخن می نشینم رفیق هم زبان من تنهایی از سخنان نگفته دلم باخبری میدانم ،....تنهایی....
در جایی جای این آسمان به این سو و آن سو مینگرم ، در دل آسمان حلقه ای از طلای درخشان که تلاء لو آن دیدگانم را از خود دور می کند ، مینگرم
به هنگام ظلمت شب که صلاح تاریکی به دست گرفته و نور چشمان عاشقان سرزمین یخ زده را در هم می کوبد و از دیدن خنده های کودکانه تازی ندیده منع میکند .
از آفریدگار خود می خواهم مرا در زیر آفتاب سوزان در بیابانهای بی آب وعلف رها سازد که خود را برای رسیدن به پاسخ این سوال همچون آهن زنگ زده که دستانم را به تیروتار میکشد برسم .
و همچون زه کمانی که در رهایی به یک طناب هم نمی ارزد ، و در رسیدن به اوج دل داری تیر را برای خود زامن داری می کند .
به هنگامی که مرا در مقابل دیواری از سختی بیابید که خود را درآن بند کرده ام وهمچون حریری به نوازش باد دست میدهم و خود را به با لاترین نقطه میرسانم و درآن سوی آن خود را به دریای خوشبختی پرت میکنم و به آرزوی رسیدن به روشنایی خود را در میان آبهای آرامش رها می کنم .

