من پرنده ای هستم درون قفس ، گاهی درون قفس خوشحالم به آزادی گاهی دلتنگم به کنج قفس که در زندانم .
پرنده ای که در پرواز غمی نداشت جز راه باز
آرزوی رسیدن به مقصد – هدفم شادی بود و بس .
روزی در هین پرواز بستم چشمانم نکردم باز – چشمانم باز شد و خود را دیدم درون قفس ، پر زدن از یادم رفت و دیگر خیال پرواز بر سرم نزد .
شبی آشکار شدم که گویی : من هم تنهایم ، خودم هستم با قفس
که از بی کسی نداشتم کس ، هر روز خورشید تیره تر می شد – شبها دیگر ستاره نداشت .
از سردی دنیا پرهایم یخ زده بود – من که پرنده بودم باز هم غمی بر سر نداشتم .
روزی دلم برایم گفت : که ای کس مرا کجا و این قفس .
کسی که ندانست زبان من ، گوش نکرد به آوازم از درد ودل با من .
خود را در آینه دیدم پرنده ای زشت . دردم صدا کردم با لحنی زشت .
نه چهره ای نه آوازی پس من به چه گناهی سوختم .
شنیده ام که زیبایی درد است ، مرا که زیبایی نیست پس چه درد است آنان که زیبایند و خوش لحن بودند موردند .
روز پیروزی فرا خواهد رسید زنده مانم به امید زیبایی .
ممنم به یاد آنها زندگی خواهم کرد .
آخر روزمبارزه رسید ، باید به فکر جستن باشم .
در اتاق باز و پنجره بسته ، ای کاش در قفس باز بود و بالهایم بسته .
هنوز در نیمه خیال پروازم که تو به فکرم سرزدی و به یادت کردم و روی کاغذی به نام تو آوازی سر کردم
صفای عشق تو هنوز باقیست ، روزی شاید تو مرا از این قفس آزاد خواهی کرد ( اشاره به خداوند)
وقتی اول دبیرستان بودم اینو نوشتم کاغذش که کاملا زرد شده اما فکر کنم کلماتش هنوزم تازست
30/4/1381

