به هنگام بحبوحه رفت و آمد روز و شب به هنگام آزادی شب و اسارت روز ، در گوشه ای از این دنیا مبادله ای صورت می گیرد ، که بیداری خواب را به یاد می آورند .
در میان دامن دو گوهری شب به وداع می رود و روز را سلام دیگر می آید .
هنگام آمدنش خورشید را به ضمانت روشنایی و مهتاب را به یاد راهنمایی کردن میسپارد ، به گونه ای آرام ، آرام سر به فلک می کشد که گویی جنازه ای از اعماق آب از سبکی به سطح می آید و شب را به درونش فروع می برد و آفتاب را به دیدار می سپارد تمام پنجره ها رو به تجلی باز می شوند و خداوند زندگی دوباره به بشر می بخشد و آنجاست که تا پایان عهد روز و شب باید شتافت و غافل نبود که امروز را داده ای دگر فردایی بیاید.
ساخته ات را ساختی و گرفته ات را گرفتی و چون دگر به مرگ فرع خواهی رفت تا به هنگام دیدار روز و شب به هنگام غروب و طلوع دیگر عشق ، خداوند را شکر گوی که این پاس نعماتش به جای آید .
