تبليغاتX
زیر باران غربت - در کنار لحظه ها

به نام خدا

هزار راه را با هزار خواسته ی نرسیده و نخواسته های به انجام رسیده پیموده ام اما هنوز خود را در مقامی حس نمی کنم که بتوانم بگویم که من هم یک مرد هستم

شب هایم را بخاطر طلوع و روز هایم را بخاطر غروب سپری می کنم تا به کی می توانم خود را در جمعی از تنهایی جای دهم  که نا امیدی و یاس  هم مانند مور و ملخ بر سرم فرود می آیند

هنگام قدم گذاشتن در راه بی پایان به نهایت مینگرم که باز هم در من نوری از امید نیست و این یک راه تاریک است که او مرا به آغاز آورده، نه من از اول آن به آغاز رسیدم .

هنگام بغض دیگر گلویم را نمی فشارم و خود را برای گریه کردن رها می سازم که در این هنگام هم خنده می کنم که از وقت گریه گذشته است .

با اینکه تو را برای خود هدفی قرار داده ام  ولی هنوز زخم بجا مانده از حرف هایت مرا آزار می دهد چرا که ؟ چون قلب عضوی آتشین است !!!واین آتش سر وپا وجودم را فرا گرفته است و هم چنان در حال سوختنم و دوست ندارم این آتش از من زره ای کم شود چون به یاد تو می سوزم .

+ نوشته شده توسط son of the rain در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 17:59 |