ای کاش در کنار تو قدم در شهری می گذاشتیم که هنگام ورود چتری از بهار بر سرمان و سایه ای از نسیم گلها بر دلمان .
در میانه های شهر از قطره های باران گریه ها یمان را پنهان می کردیم و از آرزوی خیس شدن، دوباره لذت می بردیم .
چند قدمی بعد چشمان تو در دریاچه ای می افتاد که پژواک هر چه خوبی را پاسخ میداد .
از خوشحالی مان قدم در چمن زاری می گذاشتیم که شبها برای جمع کردن ستاره ها سردرسر هم می گذاشتیم و چشم به آسمان می گرفتیم .
از لالایی در گهواره ی زمین چشم بر هم می گذاشتیم و به رویا ها و کابوسهایی دست می بردیم که باز هم در کنار هم هستیم .
آغاز یک روز بلند را از سخن یک پرنده ی آزاد و بیدار شدن آفتاب را می دیدیم.
دل پر از غم را به آغوش زمین می سپردیم و با قلبی خالی و سفید دوباره قدم در قدم می گذاشتیم .
هنگام عبور از قصر درختان سرود پاییز را می خواندیم و از شادی درختان جشن خزان برپا می کردیم .
مانند هر پایانی سرزمین جشن دوباره سکوت می گرفت و ما باز هم به رهمان ادامه می دادیم .
از سرخی لپ های تو می دانستم که به سرما سلام کرده ای و هر قدمی چند دوباره جشن شادی بر پا می شد این جشن برایمان از بزرگی ها می گفت .
از سفیدی سرو صورت و از سرخی لب و سر انگشتان تو ، آرایشی که خود زمستان هدیه داده بود .
در این مکان باید سکوت می کردیم و چشمان من خیره ی چشمان تو بود .
با سکوت سخن می گفتیم و جای هر پلک را بلوری از برف می گرفت ،روشنایی شهر را به اختیار می گرفت .
دیگر تمام شده تو نیستی و من مانند سیبی سنگین شده ام و خیال افتادن دارم و باز هم به امید کجاست زنده ام .
ای افسانه ی بهارم،ای رویایی هم چون نم نم باران،ای افسانه های خزان من،ای روشنایی و سرمای زمستان من،... دوستت دارم چون دلم می خواهد می خواهمت چون فکرم تو را می خواند .
حقیقت را نیافتند راه افسانه ساختند ،تو با آنکه در کنار من نیستی ولی من در سرزمین رویاهایم دستم را از دست تو رها نمی کنم و قسم می خورم تا عمر دارم دوست دار تو باشم .


