تبليغاتX
زیر باران غربت - پاره آجر . گنجیشک. گربه

در خواب بودم که یک لحظه احساس سردی بهم دست داد اولش فکر میکردم که مرده ام  و روی جنازه ام دراز کشیده ام و این سردی گوشت بدنم است  که احساسش می کنم ،اما وقتی بلند شدم فهمیدم که نمرده ام ،انگار برف میبارد وهوا سرد شده است و پتو هم افتاده به کنار. این احساس از سردی هوا بود .

انگار که فراموشی گرفته باشم همین چند دقیقه پیش بود که  به فکر بارش برف افتاده بودم ،اما با همان شلوارکی که تنم بود ،به بیرون رفتم ،  وقتی در حیاط را باز کردم  نورسفیدی چشمهایم را اذیت کرد اولش فکرکردم که بازهم مرده ام و درخانه هم دروازه ی بهشت است که از داخل بهشت این نور بیرون می آید، ولی وقتی که اولین قدم رابه بیرون گذاشتم و با سر به درون برف فروع رفتم وسرمایی راکه با استوخانهایم حس کردم فهمیدم که آری برف میبارد و من هم ندانسته لخت آمده ام بیرون سردم شد اما نمیدانم چه شد که چشمم به گنجیشکی افتاد که زیردست گربه ی همسایه جیغ وداد می کند ،نا خواسته پاره آجری برداشتم و به طرفش رفتم  که اززیر چنگالهای گربه نجاتش دهم اما گربه از من تیزتر بودوبه سرعت پرنده را به دهان گرفت و در رفت، من هم از روی لجاجت دنبالش کردم و به خودم گفتم که باید نجاتش بدهم همین طور دنبالش کردم او با سرعتی که داشت به طرف پشت بام رفت  بازهم رهایش نکردم و به دنبالش رفتم ،وبا پای برهنه ازدیوار بالا رفتم وباز هم دنبالش کردم از این پشت بام به آن پشت بام تا آنجایی که توانستم رفتم ولی گربه در رفت و من دست از پا درازتر با همان پاره آجر برگشتم .

درون دلم برای پرنده  غصه می خوردم که ناگهان چشمم به مرد همسایه افتاد که بالای پشت بام سر کبوترهایش را جدامی کند با تعجبی که کرده بودم به طرفش دویدم و مانع این کارش شدم اما او مرا قانع ساخت که در این سرما پرنده ها نمی توانند دوام بیاورند و بهترین کمک به آنها کشتنشان است . ( در همان حال که به من چشم دوخته بود می خندید ولی نمی دانم چرا می خندید.!!!)

راهم را ادامه دادم ، همه جا سفید شده بود نمی توانستم راهم را پیدا کنم همین طور می رفتم،

نا گهان دیدم که گربه ی دیگری درکمین پرنده ای کوچک نشسته است  اما از بد شانسی گربه پرنده بال بر هم زد و در حال فرار بودکه من هم در همان لحظه با پاره آجری که در دست داشم به سویش پرتاب کردم و از شانس خوبم پاره آجر خوب به هدف اثابت کرد ودر همان جایی که پاره آجورخورده بود جانش را ازدست داد ، وقتی سرم را برگرداندم دیدم که گربه هم از ترس حضورمن پا به فرار گذاشته است و من هم با تنی بی لباس و دردستم جنازه ی یک پرنده ،جایی را پیدا کردم و نشستم و در حال غصه خوردن بودم که ناگهان خوابم برد و موقعی که از خواب بیدار شدم برف بند آمده بود و همه جا سر سبز بود .

+ نوشته شده توسط son of the rain در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 16:12 |